مرگ !
چرا ما همواره باید رنج نقش بازی کردن را در مقابل تماشاگرانی که در خواب هستند تحمل کنیم
باید به رود پیوست ، جاری شد ، به سوی دریای عدم رهسپار گشت ،
باید همراه شد با زندانی در بند و محکوم و با او به پای چوبه ی دار رفت ،
باید هم نوا شد با قناری کوچک و ضعیفی که در قفس جلادی گیر آمده است ،
باید هم آواز شد با گروه بزرگ غم ، درد و اندوه ،
باید با حزن رفت و رخت بر بست از این خاک غریب ،
باید با جنون همسفر شد در بیابان بی کسی و جدایی ،
باید سوخت و آب شد و با هجران ساخت و پرداخت ،
باید برای همیشه در قالب نقشی فرو روی که هیچگاه برای تو تعریف نشده است ،
باید رها شد و رفت ، در هیاهوی پوچی آدم های چرخان ،
باید رفت و قاطی این مردم هزار رنگ شد ،
باید عاقل بود نه عاشق ، که عاشق همیشه تنهاست و همیشه از زندگی عقب ،
باید چشم دل را بست و از این دریچه به هیچ کس نگاه نکرد ،
باید رفت و فراموش شد ،
باید نوش گران فراموشی را با دستان زندانبان سر کشید ،
باید سم مهلک فراق را با دستان خود ساخت ،
باید مرد ..... !!
سلام خدمت تمام کسانی که میان منت میزارن و به وبلاگ من سر میزن از همه ی شما تشکر می کنم
خیلیا از من خواستن که یه کمی وبلاگ و از تیرگی در بیارم و به روشنی فکر کنم
اما باور کنید هر چه قدر به مغز یخ بستم فشار میارم نمی تونم از این روشن تر بنویسم
راستی شاید این آخرین مطلبی باشه که آپ میکنم دیگه از همه چیز خسته شدم
دیگه حتی می خوام شما رو هم به زحمت نندازم وبه همه چی پایان بدم
به این وبلاگ ، به این همه تیرگی ، به این همه تکرار، به این همه روز مرگی، شایدهم به این زندگی .
از همه ی شما تشکر میکنم که در طول این مدت منو تنها نذاشتید
برای همتون آرزوی موفقیت می کنم
این هم آخرین اراجیف من ،
مرگ آخرین دست و پا زدن من برای فرار از زندان تنهایی ،
مرگ آخرین بلیط شانس من برای سوار شدن به قطار ابدیت ،
مرگ آخرین شاه راه ملکوتی من برای پرواز به آسمان ،
مرگ آخرین ایستگاه زندگانی من برای فراموش کردن تمام خاطراتم ،
مرگ آخرین حربه ی من برای فراموش کردن تو ،
مرگ آخرین طرح و نقشه ی من برای بدست آوردن دل ریش خویش ،
مرگ آخرین توجیه و تفهیم هر روزه من برای عقل سوخته ام ،
مرگ آخرین سروش غیبی من برای رهایی از این سلول انفرادی ،
مرگ آخرین حکم دادگاه زندگی برای من ،
مرگ آخرین پل ارتباطی من با وجود ساختگی تو ،
مرگ آخرین رویای من برای دفن کردن حس همیشه همراهم ،
مرگ آخرین تکیه گاه من برای گریز از تو ،
مرگ دوست من است ، رفیقی که فراموشی حواس دارد ،
مونسی که آدرس مرا ندارد ،
مرگ ملکه ی ذهن من ،
مرگ رب النوع من در نفس هایم ،
مرگ آه سوزان من ، مرگ الهه ی زیبای من ،
مرگ اشکهای خون آلود من در مقابل چشمان زندانبان ،
تمام زیبایی های عالم در چشمان نازدانه مرگ نهفته است ،
ای چشمان من دلتنگ نباشید شب رفتنی است .
خداحافظ رفیق ........ .
