تبليغاتX
با خدا باش پادشاهی کن

با خدا باش پادشاهی کن

ساعت

امروز

 

 RSS 

 

 
   

 

 

 برای تبادل لوگو با ما لوگوی ما را در سایتتان قرار دهید

جای تبلیغات شما

 

 

       مرگ !

 

چرا ما همواره باید رنج نقش بازی کردن را در مقابل تماشاگرانی که در خواب هستند  تحمل کنیم

باید به رود پیوست ، جاری شد ، به سوی دریای عدم رهسپار گشت ،

باید همراه شد با زندانی در بند و محکوم و با او به پای چوبه ی دار رفت ،

باید هم نوا شد با قناری کوچک و ضعیفی که در قفس جلادی گیر آمده است ،

باید هم آواز شد با گروه بزرگ غم ، درد و اندوه ،

باید با حزن رفت و رخت بر بست از این خاک غریب ،

باید با جنون همسفر شد در بیابان بی کسی و جدایی ،

باید سوخت و آب شد و با هجران ساخت و پرداخت ،

باید برای همیشه در قالب نقشی فرو روی که هیچگاه برای تو تعریف نشده است ،

باید رها شد و رفت ، در هیاهوی پوچی آدم های چرخان ،

باید رفت و قاطی این مردم هزار رنگ شد ،

باید عاقل بود نه عاشق ، که عاشق همیشه تنهاست و همیشه از زندگی عقب ،

باید چشم دل را بست و از این دریچه به هیچ کس نگاه نکرد ،

باید رفت و فراموش  شد ،

باید نوش گران فراموشی را با دستان زندانبان سر کشید  ،

باید سم مهلک فراق را با دستان خود ساخت ،

باید مرد  ..... !!

 

سلام  خدمت تمام کسانی که میان منت میزارن و به وبلاگ  من  سر میزن از همه ی شما تشکر می کنم

خیلیا از من خواستن که یه کمی وبلاگ و از تیرگی در بیارم و به روشنی فکر کنم

 اما باور کنید هر چه قدر به مغز یخ بستم فشار میارم  نمی تونم از این  روشن تر بنویسم

راستی شاید این آخرین مطلبی باشه که آپ میکنم  دیگه از همه چیز خسته شدم  

دیگه حتی می خوام شما رو هم به زحمت نندازم وبه همه چی  پایان بدم

 به این وبلاگ ، به این همه تیرگی ، به این همه تکرار، به این همه روز مرگی، شایدهم به این زندگی  .

از همه ی شما تشکر میکنم که در طول این مدت منو تنها نذاشتید

 برای همتون آرزوی موفقیت می کنم

این هم آخرین   اراجیف من ،

 

مرگ آخرین دست و پا زدن من برای فرار از زندان تنهایی ،

مرگ آخرین بلیط شانس من برای سوار شدن به قطار ابدیت ،

مرگ آخرین شاه راه ملکوتی من برای پرواز به آسمان ،

مرگ آخرین ایستگاه زندگانی من برای فراموش کردن تمام خاطراتم ،

مرگ آخرین حربه ی من برای فراموش کردن تو ،

مرگ آخرین طرح و نقشه ی من برای بدست آوردن دل ریش خویش ،

مرگ آخرین توجیه و تفهیم هر روزه من برای عقل سوخته ام ،

مرگ آخرین سروش غیبی من برای رهایی از این سلول انفرادی ،

مرگ آخرین حکم دادگاه زندگی برای من ،

مرگ آخرین پل ارتباطی من با وجود ساختگی تو ،

مرگ آخرین رویای من برای دفن کردن حس همیشه همراهم ،

مرگ آخرین تکیه گاه من برای گریز از تو ،

مرگ دوست من است ، رفیقی که فراموشی حواس دارد ،

مونسی که آدرس مرا ندارد ،

مرگ ملکه ی ذهن من ،

مرگ رب النوع من در نفس هایم ،

مرگ آه سوزان من ، مرگ الهه ی زیبای من ،

مرگ اشکهای خون آلود من در مقابل چشمان زندانبان ،

تمام زیبایی های عالم در چشمان نازدانه مرگ  نهفته است ،

ای چشمان من دلتنگ نباشید شب رفتنی است  .

 

                                                                                                            خداحافظ رفیق ........ .

 

   post-19.aspx نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 21:35  توسط ناشناس    

       گاه !

 

این زندگی بوی خیانت می دهد

لحظه هایش همه نافرجام است و تلخ

گاه باید در قفس بود تا درک کرد آزادی چه رنگی است اصلا وجود دارد

و پرواز چقدر می تواند آسمانی و لذت بخش باشد

گاه باید آنچنان منتظروچشم به راه ماند که خود انتظارهم پیش وجودت کم آورد وتورا رها کند ،

گاه باید سنگ شد تا هیچکس نتواند تو را بشکند ،

گاه باید آنچنان درد را درون دل نگه داشت تا غم وجودت به توموری بدخیم شود

وسراسر وجودت را سرطان عشق فرا گیرد تا هیچ دارویی  را  شیرین تر از  مرگ  نیابی ،

گاه باید بال پرواز دل راشکست تا عقل برای چند لحظه ی کوتاه هم شده دل را باور داشته باشد ،

گاه باید عقل را وادار به خود سوزی کرد تا به دل فهماند و یاد داد چگونه عاشق ماندن را ،

گاه باید از تمامی آدمیان فراری شد و خود را دور از چشم پاسبان زندان ها پنهان کرد

تا به خود باوراند طعم خوش تنهایی  را ،

گاه باید روح بینهایت جوی خودرادرکالبد انسانی همانند خود بدمی تا مزه فراق راچشیده باشی ،

گاه باید تمام اعضا وجوارح را درراه معشوق خود قربانی کرد جزچشمانت تا با آن زیباییهای وجود معشوقت را بفهمی ،

گاه باید خراب آباد دل راتبدیل به گل کرد وآن راباهزار خواهش وتمنا به دستان پرمهرخدای خویش تقدیم کرد تاهرآنچه در ذهن زیبایش متبلور وجاری است بسازد و در قفس تو نگاه دارد ،

گاه باید بدن را به دو نیم تقسیم کرد تا نیمی از بدنت در حسرت فراق بسوزد و خاکستر شود  و نیمی دیگر در تاب و تب وصال دق کند و بمیرد ،

گاه باید همراه غم رفت تا انتهای جنون تا مرز شیدایی  تا حس وجود تو  تا تنها نباشی  ،

 گاه باید آیینه ی تمام قد خود را با سنگ دلی شکست تا هر ذره از وجود تو معشوقی شود که در آیینه تو تصویرش حک شده است  تا از وجود ننگینت یک ذره خاک هم آلوده نگردد ،

نفس ها بر روی سینه ام سنگینی می کند  من دستان زبر و خشن مرگ را روی گلویم  و نفس های نوازشگرش را روی گونه هایم احساس میکنم ،

ایستگاه بعد ایستگاه مرگ است ،

خداحافظ رفیق    .......   .

 

   post-18.aspx نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 17:13  توسط ناشناس    

       خبر !

 

وقتي خبر  را شنيدم ، پاهايم لرزيد

دستانم بي حس شد ، انگار زير آوار مانده بودم

نفسم بند آمد ، باور كردني  نبود

الان هم براي ذهن خاطر  مرده ام باور كردني نيست

خيال  مي كنم در  يك كابوس بي سر وته و وحشتناك گير افتاده ام

و هر  لحظه انتظار  آمدن صبح را مي كشم

ديگر مرا حسرت مرهم نيست و هر لحظه  منتظر خبر خود  هستم

تا نامت براي ذهن من قابل تشخيص است

به هيچ كس اجازه نخواهم داد كه در حريم خصوصي تو پا نهد

و دست در دستان پر مهر الهه ي من ( عشق تو ) به سوي ساحل آرامش پر خواهم كشيد

خبر ، جدال آيينه و سنگ بود و چنان سهمناك بود كه

از آيينه ام  روشني  رخت بست و تاريكي سهم آيينه ي تمام نماي من شد

نمي خواهم بعد از تو در تصوير تمام قد من عكس ديگري  افتد

اگر تو نمي شكستي خود شيشه ي عمر را بر زمين مي كوفتم

خبر ، زجر آور ترين شكنجه براي روح زخمي من به پاس اين همه وفاداري ها

خبر ، بردن من به وادي كبود و سرد برزخي دادگاه زندگاني از دست رفته ام

خبر ، پريدن تمام افكار و انديشه هاي رنگين من براي طرحي از يك زندگي

خبر ، آفت خوردن تمام محصول مزرعه ي بزرگ قلبم

خبر ، سياه شدن بخت سفيد من

خبر ، تك نوازي من در كنسرت بزرگ غم

خبر ، اجراي بازيگري من روي صحنه ي نمايش براي از بين بردن خاطرات تو

خبر ، پناه بردن به نقش خارج از دستور من براي فرار از زندان وهم انگيز تو

خبر ، پژواك شكستن شاخه هاي من بود

خبر ، فقدان آگاهي را از من گرفت و بارور كرد مرا

و اين خبر تو بود كه مرا از همه فراري داد و بر جرات مي توانم بگويم

حتي از خودم و سايه ي خودم نيز ترسانم

دستان پر عطوفتت را ، صداي گرم و آتشينت را ، غرور معنوي و رب النوعي تو را ،

نگاه ساده ،  بي پيرايه ي و آسماني تو را ، سادگي ات را ،

صفا ، يك رنگي و متانت تو را كه هيچگاه لمس و يا حسشان نكردم

سپاس ميگويم و ارج مي نهم

براي  آماده شدن براي  رويايي با خود زندگي را ترك مي كنم

حتما من لايق نبودم

خسته شدم ، مي خواهم خودم باشم ، نه مرده ي متحرك و نه سايه ي يك آدم  !

همين ................. !!

 

   post-17.aspx نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 18:25  توسط ناشناس    

       دل نوشته !

 

سلام به همه ي كساني كه منت ميزارن و ميان و  وقت گران بهاي خودشونو هدر  ميدن

و به نوشته هاي  چرت و پرت من  رغبت نشون ميدن

 دست همتون درد نكنه ،

اما در خواب من هيچ رويايي نيست تمام خوابهاي مرا كابوس ها پر كرده اند

چرا  مياين و وقت خودتونو دور ميندازين ؟؟

خيلي ها مي خواستن راجب اميد بگم و بنوسيم و به نوشته هام يه كم جهت بدم

 اما هر چي به مغز يخ بسته ي خودم فشار ميارم هيچ روشني يا روزني يا منفذي وجود ندارد

انگار تمام راه ها  به نيستي ختم مي شوند و پنجره ها به عدم باز مي شوند

 باور كنيد!

 ديگر از نا اميدي هم خسته شدم همه از من صورت گرفته اند وهيچ كس وقت خود را با من تقسيم نمي كند

حتي مرگ هم سراغي از ما نمي گيرد و در دفتر خاطراتش نام مرا خط زده است

 

خيلي ها گفتن لا اقل خودتو معرفي كن

اما من سايه ي يه آدمم و سايه ي يه آدم نه اسمي داره و نه چيزي براي مالكيت !  .... همين ! 

من فراموش شده ي تاريخ زندگاني خويشم  من در انتهاي حزن به دنيا آمده ام

 تمام زندگي ام بوي نم غم و تنهايي مي دهد جز غم و درد هيچ چيز در زندگي من معنايي ندارد

 تنهايي !  فلسفه ي من و جدايي جهان بيني من است

ديگر هيچ چيز نمي تواند مرا بر سر شوق آورد حتي مرگ ،  اين پیرمرد  فراري از من .

اینجا سال ها همه یک فصل ،

ماه ها همه یک رنگ ،

هفته ها همه بی حاصل ،

و روزها همه تکرار ،

اینجا عمر به آخر خودش نزدیک  می شود ،

اینجا همه کور رنگند .

 

از این نوشته های من هیچی دستگیرتون نمیشه ،

چون چیزی که شما می خوایین اینجا پیدا نمیشه جز اندوه و پریشانی ،

و کاش می دانستید درخت زندگانی من از آب و خاک اندوه تغذیه می کند

 و اندوه را هیچ بار و ثمری نیست .

دیگر از همه چیز حالم به هم می خورد حتی از قیافه ی تکراری خودم ،

تمام آیینه های شهرمان را برداشته ام تا هیچگاه حتی در خاطرات دورم ، خودم را یاد نیاورم .

 

 

این هم چرندیات یا به قول دوستانم اراجیفی هستن که آماده کردم !!

 

قاصدکی خسته از راه به پشت پنجره ی من رسیده بود

و به من  پناه آورده بود

قاصدک  !

صاحب این پنجره راوی قصه های شوم و دردهای پنهان  است

راه را گم کرده ای که به این ویرانه پای نهاده ای ،

قاصدک لبانش را باز کرد

حرف زد ...

من به امید بهشت موعود خود مهاجرت می کنم

حرفش را قطع کردم

قاصدک حرفت را تکرار کن !

چه گفتی ،    تکرار کن !

امید !

 امید دیگر چیست ؟!

نام باغ توست یا گمشده ی دیرینه ات ؟!

قاصدک ...

این واژه برای من غریب و نا مفهوم است

دل من جای این بچه بازی ها نیست

همیشه در مقابل این کلمه علامت سوال می گذارم

می دانی چرا ؟!

چون هیچگاه این واژه ی مزخرف را درک نکرده ام

قاصدک خاموش ماند شاید هم گریست

هاج و واج مانده بود

در اوج بغضش پرسید

مگر می شود امید نداشت

قاصدک ،

این مجسمه ی سنگی که در  برابر توست روزهای آفتابی ندارد

امید نام مرا از  دفتر روزانه اش خط زده

یک خط درشت گرداگرد نام من

قاصدک ،

اینجا امید نمی تواند یا نمی خواهد پرواز کند

اینجا بوی نا امیدی می دهد

بوی سکوت ، بوی رنج ، بوی درد ، بوی غم ،

قاصدک نمی خواست باور کند !

انکار را می توانستی از چشمانش بخوانی

باز قاصدک خاموش ماند

من داستانم را برایش بازگو کردم

تمام واگویه های هجران و فراق را

قاصدک بغضش را خورد

از این همه نا امیدی به ستوه آمده بود

نمی توانست این همه درد و  رنج را تحمل کند

بغضش ترکید  !!

قاصدک گریست من هم با او  ،

صبح از قاصدک پشت پنجره ی من  چیزی نمانده  بود

او هم نتوانست این غم نامه را باور کند

قاصدک هم رفت

و من با امید تنها ماندم ..........   .

 

   post-16.aspx نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 18:46  توسط ناشناس    

       سراب تنهایی !

 

برایم  سخت  است که کسی را قبول  داشته  باشم

برای ذهنم غیر قابل قبول است

که عکس دیگری در قاب بلندش جای گیرد

برای قلب کوچکم محال است تحمل کند

که با چشمان خود وجود دیگری را بر تخت  سلطنتش ببیند

خودم نیز غیر از تو کسی را قبول ندارم و کسی دیگر برایم

دلبر یا افسونگر  نیست و در دهانم مزه ندارد

و همه زیر دندان هایم طعم تلخ و گس دارند

اما افسوس ،،

می دانم و نمی دانی که دوست داشتن های من سراب تنهایی بیش نیست

یا تو نمی خواهی  یا من  لایق  نیستم

وسعت تو باعث خود سوزی من شد

بزرگواری ات فکرم را وادار به خود کشی کرد و برای ابد

رگ خویش را پاره کرد

صفا ، صمیمیت و آسمانی بودن تو

آن قدر برای قلب کوچکم سنگین بود که تمام افکار  

رنگین اش مشوش شد و خود را برای همیشه به دیوانگی زد

یک رنگی و وقارت ،

مرا تبدیل  به جسد نیمه جانی کردکه فقط با دیدن تو لحظاتی کوتاه

جان می یافت و آسمانی می شد و همیشه از شرم حضور تو در رویاها

به دنبال عطر نفس های مستی آورت می گشت ،

 افسوس ... !!

دیگر حضوری از تو نیست ،

وای بر جاهلی من اگر بخواهم با .......؟؟

فکرش را هم به مخیله راه نمی دهم

چه برسد به وصال !

وای بر من اگر بخواهم سال های بی تو را ارج نهم

اف بر زندگانی ،

تا عطر نامت هست نفس می کشم

به خود که نمی توانم دروغ بگویم

نمی توانم بی تو زندگی کنم و با وعده های رنگین سر خود را کلاه بگذارم

نفس می کشم اما زندگی نه ... !!

بی تو برای همیشه در نیستی ذوب می شوم و رنگ می گیرم

بی تو برای همیشه رخت چرکین بی عاری را بر تن خواهم کرد   ...  !!

 

   post-15.aspx نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 22:44  توسط ناشناس    

       وداع !

 

برو  ای دل

ما را به حال  خود رها کن

هیچ عیبی  ندارد ما تنهاتر می شویم

تو نیز تحمل  این درد را نداشتی 

می دانم خسته  شده ای   ،

تو نیز ما را رها کردی و فروختی ،

حال من مانده ام و صدایی که همیشه با خود بازگو خواهم کرد !!

من  مانده ام تنهای تنها

دیگر هیچ تسکین دهنده ای برای خود  نمی یابم

تا به وی چنگ ، و خود را از این تیرگی وارهانم

حال  فهمیده ام همه چیز عدم است

این خاک ها که بر  روی  من  سنگینی می کند

می خواهم این خاک ها را کنار بگذارم

می خواهم سبک شوم !!

دیگر هیچ چیز نمی تواند مرا بر سر شوق آورد

 دیدنت ،

 شنیدنت ،

 خبرت ،

 حتی وصالت ،

من  با چیزی برای تو زندگی خواهم کرد  ،

من با مرگ خو گرفته ام  ......  .

 

   post-14.aspx نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 17:48  توسط ناشناس    

       پرستو !

 

اي پرستو  كه  پيام  آور  فرورديني

به سراغ من چرا آمده اي !!

از  من  بگريز  ..

در باغ من هيچ نشاني از بهار  نيست ،

بهار مرا زمستان ها پايمال كردند ،

تمام سبزي و خرمي مرا دستان مهربان مرگ براي خود برداشته

و باغچه ي زندگي مرا شخم زده

آدرس را اشتباه آمده اي ،

تا دير نشده برگرد

اينجا خبري از رويش نيست !

هرچه هست  ...

سياهي است و سكوت است و درد  است و غم ،

جز اين درختان تناور در  اين باغ هيچ نمي رويد

پرستو جان  ...!!

چه سرد و چه درد آلود ..

نشسته اي و آواز رهايي سر ميدهي

اينجا تمام فصل ها يك رنگ است

وهيچ نشاني از زندگي نيست ،

اينجا خزان حاكم است

و بي برگي سهم باغ نيم سوخته ي من

پرستو جان برگرد   ............    .

 

   post-13.aspx نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 14:39  توسط ناشناس    

       سال نو !

 

آغاز   سال  نو ؟!

 

باز  مثل همیشه  تنهای  تنها  بر   سر    خوان  با   صفای ..... نشسته  بودم

هفت  سین را چقدر  قشنگ چیده بود ... !!

 سکوت من ،

 سنگینی  غم ،

  سیاهی  درد ،

 سردی مرگ ،

 سختی  هجران ،

 سرشاری  پریشانی ،

  وباز  سوختن من ،

باز  کسل و مغموم دست در  دستان  غم  در  کنار  سفره ی آبی  آسمان

همه  جا  بوی  تیرگی  و کهنگی  می دهد

آدمیان  برگشته از  قبرستان !

همه شان با چنگال های خاکین و خون آلود !

بهار  آمد و با خودش  غم  آورد ،غم یک  گناه  بزرگ

غم گناه بزرگ دوباره  زیستن !!!

دوباره آغاز مي كنيم سالي  را  سرشار از تكرار !!

سرشار از بي رنگي  ..

سرشار از بي هويتي  ...

و پناهنده به نقش هاي كاذب و دروغين .

 

سال نو مبارك  

 

 

   post-12.aspx نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:48  توسط ناشناس    

       انتها !

 

گاه  باید ماند و درک كرد  یک  کاسه  سرشار  از درد

با  چند  نفس از گلو  پایین  می رود

و گاه باید رفت و پر کشید تا جایی پر از ویرانی

تا فهمید ..... !!

 سهم خوش این داغ جان سوز را

 

 سلام بچه ها  اميدوارم  که حالتون  خوب  باشه  اين  مطلب  و  مي نويسم و

 تا يه مدت آپ نمي كنم خيلي به هم ريختم ، حسابي داغون شدم ، برام دعا كنيد .

 

 

من آن جنگجويي را مانم كه شمشيرش شكسته،

اسبش زمين خورده و زه كمانش پاره شده

من فاتح شهرهاي سوخته و ويران شده ام

 

من آن فرمانده اي را مانم كه سپاهش او را ترك گفته ،

افراد وفادارش به خاك و خون كشيده شده و

در حلقه ي محاصره ي دشمنان گير افتاده 

 

من آن ناخدايي را مانم كه كشتي اش غرق شده،

قايق هايش پاره پاره شده و نفس هايش به شماره افتاده

 

من آن كودكي را مانم كه مادرش او را ترك گفته،

گهواره اش برگردانده شده و شيشه ي شيرش تمام شده

 

من آن شهري را مانم كه همه او را تنها گذاشته و ويران شده،

ارواح بر او ساكن شده مردم از ترس وي فراري شده

و سياهي بر همه جايش حاكم شده

 

من آن پرنده اي را مانم كه پايش بر بند نهاده شده ،

در قفسش بسته شده و دام و دانه اش مسموم شده

 

من آن مسافري را مانم كه در بيابان تنها مانده ،

تشنگي امانش را بريده ، كاروان او را جا گذاشته

و چمدان تنهاييش ربوده شده

 

من آن ماهي را مانم كه در صيد گرفتار آمده ،

از دريا دور افتاده و درون تنگ كوچك بلور

كنار طاقچه ي زندگي از ياد رفته

 

من آن كشاورزي را مانم كه زمينش را سيل گرفته

انبارش را آتش سوزانده و محصولش را آفت زده

 

من آن مطربي را مانم كه سازش شكسته

نواختن از يادش رفته و تمام ساخته هايش سوخته

 

من آن غريقي را مانم كه طناب از دست داده ،

طوفان او را ربوده و منجي اش او را فراموش كرده .

 

                                                                                                 يا حق  ..... !!

 

   post-11.aspx نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 16:10  توسط ناشناس    

       كاش !

 

خيلي سخت است كسي را دوست داشته باشي و او اصلا نداند

كاش اصلا نديده بودمت  

كاش تو را به خيال نمي آوردم

كاش همان لحظه جان داده بودم

نمي دانم چرا تا تو را ديدم دل از كنم بيرون رفت و

عنان اختيار از دست دادم

انگار كه سالهاست مرده ام

هيچ كس مرا به ياد  رنجور خويش نمي آورد

چقدر دور افتاده ام ....

چقدر زود گم شدم

كاش همان لحظه دلم را از سينه بيرون مي اوردم و چون دستمالي ودور مي انداختم

هيچ كس نفهميد من عاشقم ....

حتي .............. !!

كاش در سينه ام دلي وجود نداشت تا با ديدن تو به تپش بيفتد و بي قرار شود

كاش دلم سنگي بود تا با ديدنت بر آيينه ي هستي كوبم

كاش دلم اين همه خونين نبود ....... !!

 

**************

 

شايد نداني كه فراق جانسوزت چگونه دارد مرا از بين مي برد

ذره ذره مي خورد

شايد نداني كه چقدر سا عت ها و لحظه ها بي تو بر من سخت مي گذرد

شايد نداني كه اين دل بيچاره ام چگونه بهانه ات را مي گيرد

 و با كوچكترين حرفي غير از تو به هم مي ريزد

رد پاي اشك در صورت من جا خوش كرده و نمي دانم زندگي بدون غم چه مزه اي دارد

آيا اصلا وجود دارد ؟ ! ..........

همه چيز بوي غم مي دهد و در كامم تلخ تلخ است

باور كن نمي دانم روشنايي را با كدام وا‍‍ژه تعريف و تفسير كنم

ولي اين را مي دانم

مي دانم با ياد تو تنها درياي طوفاني ام آرام مي گيرد

و كشتي پهلو شكسته من به ساحل خوشبختي خواهد رسيد

ميدانم كه هيچ گاه اين نوشته هاي مزخرف من را را نخواهي خواند

ولي دل خود را بيهوده خوش مي كنم

من فقط با يادت زندگي خواهم كرد ...... !!

 

   post-10.aspx نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 16:0  توسط ناشناس    

       دستان تو !

 

دیشب دیگر می خواستم برای همیشه تو را کنار بگذارم

خیلی با دلم کلنجار رفتم تا راضی اش کردم

و با خود گقتم برای اینکه تو را به خاطر نیاورم

دل را از سینه بیرون آوردم و با

چشمان اشک آلود آن را به گوشه ای پرت کردم

از شدت درد خوابم برد

هراسان از خواب بیدار شدم

صدای ضعیفی می آمد که نام تو را می خواند

به جستجوی صدا رفتم

دیدم فکر است ...

که گوشه ای کز کرده و نام تو را بر زبان جاری می کند و می گرید

گفتم تو چرا گریه می کنی تو که همیشه وجودش را انکار می کردی !!

با صدای لرزانی گفت !!

 فقط می خواستم آتش دل را افزونی کنم

من امشب تا صبح به جستجوی دل خویش بودم

باز دلم در دستان پر مهر تو بود .

 

**************

 

زندگی را بر من رسوا حرام کرده ای

دریغ از یک لحظه آسودگی و راحتی

مگر می شود  ...

تو را  یک دم در ذهن غبار گرفته  خود مرور نکنم 

و دم به دم بهانه ات را نگیرد

یادت امان هم نمی دهد

و تازیانه های غمت هر صبح و شب بر صورتم نواخته  نشود

بی تو آهنگی در زندگی من وجود نخواهد داشت

شاید بی تو زندگی کنم

اما ..............  .

 

 

   post-9.aspx نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 12:10  توسط ناشناس    

       باز !

 

باز من  باز تنهایی  باز غم

باز فشردن گلو زیر پنجه های نا خوش درد

باز خراشیدن گونه هایم

باز افسوس خوردن های بیهوده

باز دست و پا زدن نافرجام

در مرداب فرصت های از دست رفته

باز من و آتش دوری ات

باز من و دفتر سفید رو به رویم

باز لحظه ی رفتن

باز یاد کردن از خوشی های ساخته و پرداخته ذهن پریشانم

باز من و سیاهی

نمی دانم چگونه تو را خطاب کنم تا دلم آرام گیرد

باور کن مرا      اگر مرا لایق می دانی

امیدی بر گرد امید ما نمی چرخد

بهار نشانی از باغ فرسوده ما نمی گیرد

انگار بی برگی سهم ماست

از این خرابات غم و کنج این ویرانه

نیک می دانم که هرگز این نوشته هایم  را نمی خوانی یا به  قول دوستانم اراجیفم را

ولی هر چه در خود می نگرم منی وجود ندارد

تمامآ تو هستی

ولی بگذار تمام بدنم را تقسیم کنم بین من و تو

دست هایم ، پاهایم ، فکرم ، دلم ، هر چه که دارم و ندارم برای تو

ولی بگذار  چشم هایم برای خودم باشد تا با آن

وجودت را حس کنم و زیبایی های تو را درک کنم  و به آسمان ها پرواز کنم با خیال رنگینت

به دل خود نگاه می کنم   انگار راضی نیست

باشد ،

چشم هایم نیز برای تو اگر آنها را نمی خواهی مثل همه چیزم ....

برای پاهای نازنینت بگذار فرش باشند

 که من این روشنایی را بدون حضورت سیاهی محض می دانم

جر تو ،

من با سیاهی و شب ،  درد و تنهایی خو گرفته ام

همسایه ی دیوار به دیوار ما غم است

شادی از کوچه ی ما رخت می بندد

نشانی خانه ی ما را حتی اجل هم گم خواهد کرد

بی تو نفس هم با ما می جنگد

دیگر چه انتظار بیهوده ایست از دوست یا آشنا غریبه یا دشمن

دیوار های سنگی فاصله را زیاد کرده اند

انگار تو هم راضی هستی و می خواهی به این فاصله بیفزایی

چشمانت را باز کن

با من حرف بزن

در بر روی من بگشا

آشنای دیرینه ات پشت در است

باز .........

تکراری همیشه بیهوده و تلخ

باز من و نواهای غربت

باز ناله های جانکاه شبانه

باز فرو بردن بغض با هزار جان کندن

افسوس ....

که شب گذشت و خیالت یک لحظه ما را رها نکرد

من ماندم و تنهایی و شب   .. !!

 

   post-8.aspx نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 19:36  توسط ناشناس